Monday، November 23، 2009

دیوارهای فیسبوک

چند روز پیش یکی از بنیانگذاران فیسبوک اومده بود شهر ما (یا بهتره بگم دهات ما) سخنرانی. می‌گفت که اول کار تو فیسبوک آدما فقط می‌تونستن به هم پیام خصوصی message بدن. بعد که دیوار wall رو به فیسبوک اضافه کردیم چون عمرا فکر نمی‌کردیم استقبالی بشه گذاشته بودیمش اون پایین پایین صفحه سمت چپ. ولی یه هو دیدیم نه بابا ملت چه حالی می‌کنن که برای همدیگر تو فضای عمومی پیام بزارن و خلاصه از آخر به این نتیجه رسیدیم که دیوار رو بزاریم اون بالای بالا وسط صفحه.

راستش برای منم هنوز درک علاقه‌ی ملت به پیام گذاشتن رو دیوار خیلی سخته. دارم فکر می‌کنم اگه دیوار فیسبوک این قدر موفق بوده، میشه فکر کرد این مدل رو از تو اینترنت برد تو تلفن. آدم یک شرکت سرویس دهنده‌ی تلفن تاسیس کنه که مردم بتونن اگه خواستن برن مکالمات بقیه رو هم گوش کنن. فکر کنم این شرکت یه شبه میلیونر بشه.

Sunday، October 11، 2009

نه به هر نوع مجازات

ماجرای اعدام بهنود شجاعی رو درباره‌اش می‌خوندم، متوجه شدم که گویا مانند ماجرای اعدام نوجوان قبلی، رسانه‌ای شدن ماجرا از دلایل این اتفاق بوده است. موضوع اینه که رسانه‌ها و افکار عمومی برای متوقف کردن حکم اعدام به اشتباه تصویر معصومانه‌ای رو از قاتل می‌سازند که باعث شاکی شدن جدی خانواده‌ی مقتول می‌شود، طوری که این دفعه مادر و پدر مقتول حاضر می‌شن خودشون زیر پای بهنود شجاعی رو بر طناب دار خالی کنن. مشکل این جاست که قوانین مجازات ایران خیلی صفر و یکی است و اگه پدر و مادر مقتول رضایت بدن، اون وقت قاتل به مانند یک قهرمان از زندان آزاد می‌شود. خلاصه به نظرم مملکتمون هزار تا عیب و ایراد داره و هر جاش رو بگیری از یه سوراخ دیگه چکه می‌کنه. پیچیده شدن ماجرای اعدام بهنود هم از این نوع است.

صد البته این چه نوشتم بیشتر ذکر رویدادی است که اتفاق افتاده. وگرنه بنده‌ی حقیر با اعدام که هیچ اصلا با هر نوع مجازاتی مخالفم. هر چه می‌گذره اعتقادم به جبر روزگار بیشتر می‌شه و به اختیار آدمیان کمتر. نه قاتل و نه دزد که از تولد قاتل و دزد نشده‌اند. همه‌اش این محیط لامصب است. هیچ کس رو به این خاطر که در محیط بدی بزرگ شده ( که باعث شده او عملی نادرست رو انجام بده) نمی‌شه مجازات کرد.

Monday، September 07، 2009

تقدیم به همه‌ی «اراذل و اوباش» کهریزک

تو این گزارش تلویزیونی 20:30 درباره‌ی کهریزک، بازرس نیروی انتظامی خیلی علاقه داره که بگه کهریزک مال اراذل و اوباش بوده. می‌گه از اون صد و خرده ای که بعد از ۱۸ تیر بازداشت می‌شن، می‌پرسن که کدام‌ها دانشجوین و اونا را کهریزک نفرستادن. یه ده تا دانشجویی که سر از کهریزک درآوردن به این خاطر بودن که خودشون دانشجو بودنشون رو کتمان کردن. می‌گفت سطح بهداشتی و غذایی کهریزک مال اراذل و اوباش بوده و نه دانشجوها.

گفتم این چند خط رو بنویسم در همدردی با همه‌ی «اراذل و اوباشی» که در کهریزک زندانی بوده‌اند و شاید الان جای دیگرند. اگه تو یکی دو هفته چندین زندانیِ «دانشجو» کشته شده‌اند، خدا می‌دونه از موقع استفاده از این زندان چند تا «اراذل و اوباش» کشته شده‌اند. مرده شور اون صد و خرده واحد دانشگاهی رو ببرند که حضرات قراره معادل «کرامت انسانی» حسابش کنن.

Tuesday، August 18، 2009

پر از این و اون

بعضی‌ها می‌گن چون این آدم بسازی نیست، احتمالا به زودی میانه‌اش با اون کامل بهم می‌خوره و محتمله که اصلا اون رو کله‌پا کنه. بعضی‌های دیگه می‌گن که اتفاقا اون ممکنه ببینه این داره کل مملکت رو نابود می‌کنه و مجبور بشه برای حفظ نظام یکی دو سال دیگه این رو قربانی کنه. به نظر شما کدام یک از این دو رویداد محتمل‌تره؟ این که این اون رو کله‌پا کنه یا اون این رو کله‌پا کنه.

اصلا اگه تقدیر بر این باشه که حتما یه رویدادی رخ بده و خداوندگار شما را مخیر کنه که از بین این دو رویداد یکی رو انتخاب کنین، شما ترجیح می‌دین که پایان داستان تخیلی ما این باشه که اون این رو کله‌پا کنه یا این اون رو کله‌پا کنه.

اینو می‌پرسم چون من یکی چشمم آب نمی‌خوره که به این زودی‌ها این‌ها و آن‌ها بتونن این یا اون یا هر دوی این و اون رو کله‌پا کنن. به نظرم واقع‌بینانه‌ترین اتفاقی که ممکنه بیفته اینه که فعلا یا این اون رو کله‌پا کنه یا اون این رو.

Wednesday، August 12، 2009

دادستان

یه سوال خیلی جدی. کل تهران فقط یه دادستان داره؟‌ خب این همه دادگاه مگه دادستان نمی‌خواد؟ پس چرا ما فقط اسم مرتضوی رو می‌شنویم؟ ماشاا... همه فن حریف هم هست و از ریختن ساختمان تا انقلاب مخملی این دادستان دادگاه می‌شه. خدا وکیلی این طرف چه طوری وقت می‌کنه دادستان همه‌ی این دادگاه‌ها بشه؟

Wednesday، July 29، 2009

فرامرز از پیش ما رفت

آدم رابطه‌اش با دوستاش -که همه‌شون عزیزند- جورواجوره. با بعضی چایی می‌خوره، با بعضی جوک می‌گه، با بعضی سینما می‌ره، با بعضی ورق بازی می‌کنه، با بعضی گپ می‌زنه، با بعضی بحث سیاسی انتخاباتی می‌کنه، با بعضی دردل می‌کنه، با بعضی مهمون‌بازی‌ می‌کنه.

با بعضی هم زندگی کردن رو یاد می‌گیره. نه که کلاس درسی باشه. ولی خب وقتی تو هفده‌ سالگی می‌ری دانشگاه با کلی سوال و حیرت و جوانی، داشتن یه سری دوستانی که دو سه سالی بزرگترن و یه چیزایی بیشتر می‌دونن، خیلی باارزشه.

برای من دوستی با فرامرز از این نوع آخری بود. خدایش بیامرزاد.

درباره‌ی فرامرز (+، +، +، +)

Wednesday، July 01، 2009

رییس‌جمهور ظالم ما

یکی دو روز اول مات و مبهوت بودم. گفتم نکند واقعا تقلب نشده باشد. با این و آن که ناظر صندوق بودند، چک می‌کردم. عجیب بود. ولی کمی که گذشت، دیگر باور کردم که نتیجه‌ی انتخابات اصلا مهم نیست. گیرم احمدی‌نژاد ۲۴ میلیون رای هم آورده باشد. با این همه ظلم چه می‌کنند؟

یکی از آن طرفی‌ها نوشته بود: «۱۲ سال پیش که ما رای نیاوردیم به بُرد شما احترام گذاشتیم. چرا شما احترام نمی‌گذارید؟» خواستم برایش یادداشت کوتاهی بنویسم، که آخر مگر ۱۲ سال پیش ما شبِ انتخابات درِ ستاد شما را پلمب کردیم؟ آخر مگر ما همه‌ی شما را بازداشت کردیم؟ مگر ما همه‌ی خط‌های تلفن کمیته صیانت از آرا شما را روز انتخابات قطع کردیم؟ مگر ما پیامک را قطع کردیم؟‌ مگر ما جلوی چاپ روزنامه‌های شما را گرفتبم؟ و هزار مگر دیگر.

احمدی‌نژاد رییس‌جمهور ما باشد. رییس‌جمهور منتخب مردم ما هم باشد. می‌پذیرم. اما بداند رییس‌جمهور ظالم ما هم هست. رییس‌جمهور ماست که مخالفانش را دربند می‌کند. سربازش مردم را می‌زند، وحشیانه و بی‌رحمانه. سربازش - یا لباس شخصی‌هایش- مردم را می‌زنند و می‌کُشند و او حمایت می‌کند. او روزنامه‌ها را می‌بندد و نویسندگانش را زندانی می‌کند. او ۷ تن از دوستان من را فردای انتخابات بازداشت کرد. این‌ها همه ظلم است. گیرم که ۲۴ میلیون رای هم داشته باشد.

ظلم نکنید، خواستید رییس‌جمهور بمانید و مملکت را برانید. خواستید هر جور دلتان خواست رای‌ها را بشمرید. من به شمردن شما احترام می‌گذارم. اما در برابر ظلم شما تا توانم می‌ایستم و سکوت نمی‌کنم. هر اندازه فضای رعب و وحشت هم درست کنید، خود را فریفته‌اید. ما را با ترس هیچ میانه‌ای نبست.

الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم.